تبليغاتX
زهرای من

زهرای من

 

 

اولین اردو

بسمه الله

امروز اولین اردوی عمرت را می روی مادر...پارک قیطریه...

یک ماهی می شود که دو روز در هفته آن هم دو ساعت می  روی مهد...

رضایت نامه آوردی تا برایت امضایش کنیم...

آن زمان که به راحتی پدرت داشت امضایش می کرد رفتم به کلی سال قبل که برای یک اردو رفتن کلی باید پدر بزرگم را قانع می کردم...پدر و مادرم مشکلی نداشتند...

پدر بزرگم همیشه فکر می کرد من بروم اردو زنده بر نمی گردم...


پس نگاشت:

این قضیه رضایت پدربزرگم تا زمان دانشجویی هم ادامه داشت!!!!!!!!!


سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 |
 

Angry Birds

بسم الله...

چنان موبایل مادر را حرفه ای می گیری در دستت که هر که نداند فکر می کند داری با آن برنامه های سنگین نرم افزاری را می نویسی...

Angry Birds بازی مورد علاقه ی تو در این روزهاست...

الحق و الانصاف که حرفه ای بازی می کنی...


پس نگاشت:

ما خود به مضرات بازی های کامپیوتری و موبایل و این قبیل چیزها آشناییم...دخترکمان تا به حال هیچ بازی کامپیوتری نکرده است...این یکی را دوست دارد و ما هم می گذاریم دو تا ۱۰ دقیقه در روز بازی کند...


یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 |
 

ژیمناستیک

بسم الله

ساعت حدود ۵ صبح...وقتی که اکثر مردمان شهر خوابند...یک دفعه با صدای ماماااااااااااااااااااااااااانِ زهرا از خواب بیدار می شوی...بدو بدو خودت را به تختش می رسانی

مامان:جانم مامان جون

زهرا با چشمانی درشت: مامان ژیمناستیک با ژ شروع میشه؟؟؟؟!!!!!!

مامان:جاااااااان؟؟؟؟آره عزیزم با ژ شروع میشه

زهرا: مامان اونوقت من که بعضی موقع ها به ژیمناستیک می گم جیمناستیک یعنی با ج شروع میشه مثل جوجه؟؟؟؟

مامان:آره مامان جونم....آب می خوری؟؟

زهرا:آره مامان

آبش را خورد و خوابید...


پس نگاشت:

مادر به فدای درگیری های ذهنیه تو خوابت بشم

مرده بودم از خندهههههه...قیافش خیلی دیدنی بود...


سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 |
 

یا علی...

بسم الله...

"شهردار ارومیه که بود، دو هزار و هشتصد تومان حقوق می گرفت. یک روز به من گفت "بیا این ماه هرچه خرج داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم یه فقیر."

همه چیز را نوشتم؛ از واکس گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتاجند. "* 

*از زبان همسر سردار شهید مهدی باکری


پس نگاشت:

ته مانده ی این ماهت چقدر است؟؟

کم است؟؟ اشکالی ندارد...پول جوراب دخترکی که به جای خانه شان جیب های پدرش خانه تکانی کرده است که می شود؟؟نمی شود؟؟

بیا دست هم را بگیریم یا علی بگوییم و حداقل با ته مانده ی این ماهمان دلی را شاد کنیم...

اگر می خواهیم به کودکمان نیکوکاری و محبت و گذشت را بیاموزیم اکنون وقت آنست...از دستش ندهیم...

بیایید همه با هم در این موج وبلاگی سهیم باشیم تا شاید

اشک کودکی نریزد...

             پدری سرش را بلند کند ...

                                   مادری لبخند بزند...

یا علی...

اینجا را بخوانید:  روزهای قبل از عید

از دوستانم هدی، سمیه، فاطمه، صهبا ، عالیه ، فرزانه و دیگر دوستان می خوام که این موج وبلاگی رو ادامه دهند...



سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 |
 

صبور باشیم

بسم الله...

یادم است تقریبا سه سال قبل بود...زهرا نه ماهه بود و ما برای عید رفته بودیم شمال خونه مادربزرگ عزیزتر از جانم...

می خواستیم خونه مادربزرگ واسه زهرا یه جشن دندونک بگیریم و واسه همین مادربزرگ داشت یک سینی بزرگ گندم رو واسه آش پاک می کرد...من داشتم کاری رو انجام میدادم...وقتی اومدم تو پذیرایی دیدم زهرا داره با گندم ها بازی می کنه...با دستاش گندم ها رو بر می داره و میریزه و کیف می کنه و تقریبا سینی رو کامل خالی کرده بود...مامان بزرگم با صبوری تمام فقط نگاهش می کرد و می خندید و هیچ چی هم بهش نمی گفت و گذاشت تا زهرا کامل بازیشو بکنه و بعد گندم ها رو جمع کرد...مادر بزرگ من اون موقع ۶۳ سال داشت...

و من الان گاهیی واقعا تعجب می کنم که چرا یک مادر بیست و اندی ساله صبوری لازم برای بازی کردن کودکش را ندارد و در مقابل رفتارهای طبیعی کودکش که اقتضای سنش است عصبانی می شود...

یادمان باشد اگر کودکمان یک لیوان آب را روی زمین می ریزد یا تمام کشوی لباسش را خالی می کند او فقط در همان سن این کار را می کند و چند ماه بعد که منطقی تر می شود این کار را انجام نمی دهد...پس بگذاریم کودکانمان تجربه کنند ...هر آنچه را که می خواهند...

در همین رابطه بخوانید:هنرمند باشیم

پس نگاشت:

آه مادربزرگم چقدر دلم برایت تنگ شده...روز شماری می کنم برای دیدنت عزیز دلم...

به یاد دارم کودکی هایم را که چقدر دلم می خواست پیشت باشم...۴ سال از جوانی ام را در کنارت بودم و لذت آن دوران و زحماتی که برایم کشیدی را هرگز از یاد نخواهم برد...

چه چیزها که از تو یاد گرفتم...چه درس ها که آموختی ام...بزرگترین چیزی که در میان تمام خوبیهایت چشمگیر است مهربانی بی حدت هست که هر کس که می شناسدت این را می گوید...آن دل مهربانت چه بزرگ است عزیزم...

وقتی به دایی شهیدم می نگرم و از حسنات و اخلاقیاتش می شنوم می فهمم که چنین مادری باید باشد تا چنان فرزندی را تربیت کند...

دلم برای اشک های آرام هنگام غروبت موقع نگریستن به عکس دایی تنگ شده...

فرزند شهیدت خق داشت که در وصیت نامه اش اینگونه از تو بنویسد:

"مادر عزیزم بعد از خدا مهربانترین و عزیزترین موجودها نزد من هستی و من به وجود تو مادر افتخار می کنم...مادرم به من درس آموختی که پای خود را جای پای یاران حسین بن علی (ع) بگذارم و در این راه ثابت قدم بمانم"

مادربزرگم برای تربیت درست فرزندم دعایم کن..

پس پس نگاشت:

ما در حال خانه تکانی هستیم و زهرا هم حسابی دارد خانه تکانی می کند...اصصصصلا دارد کیف می کنددد...

 

 


جمعه دوازدهم اسفند 1390 |
 

فاین تذهبون؟

بسم الله...

این روزهای آخر سال به اتمام وقتم می اندیشم...

به ایمانم که به درد خودم هم نمی خورد...چه برسد به دولت آخرالزمان...

به ایمانم که روزگار آن را به هر سمتی بخواهد می برد...به ایمانی که من را به هیچ جایی نخواهد رساند...

این روزهای آخر سال به اتمام وقتم می اندیشم...به اینکه اگر آقایم بیاید وقتم تمام است...تمام...



پس نگاشت:

خوش به حالت اگر منتظر لحظه ی اتمامی...


یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 |
 

راه رفتنم نمیاد خوبّ!!!

بسم الله...

زهرا:مامان کاش تو یک کانگورو بودی!!!

مامان:چییییییی؟؟؟چراااا؟؟؟

زهرا:آخه مامان اون موقع روی شکمت یک کیسه داشتی من می رفتم توش دیگه مجبور نبودم راه برم!!!!

مامان:بله بله...

عزیزان دلی که بنده رو می شناسند می تونند من رو در هیبت یک کانگورو تصور کنند و شاد شوند...

 

یک ماه پیش حدود ساعت ۱۰ شب داشتم با زهرا از اختتامیه مسابقات قرآن بر می گشتم ...حالا خسته و کوفته با کیف و چادر و کلی وسایل تو دستمو و زهرا هم به بغل...

وقتی رسیدم خونه گذاشتمش رو زمین بهش می گم زهرا پس خدا این دو تا پای خشگل رو واسه چی به تو داده؟؟؟

زهرا:خوب مامان واسه اینکه تو خونه راه برم دیگه...

مامان:

زهرا:

 

پس نگاشت:

زهرا اصولا بدش نمیاد از اون بالا بالاها به همه چی نیگاه کنه...اما خوب مامان و باباش زیاد به این خواستش توجه نمی کنن... 

--------------------------------------------------------------------------------------------

امشب به زهرا می گم مامان جون فردا هم میای بریم مهد رضویه بازی کنی؟؟

یکم فکر می کنه و بعد خیلی جدی میگه:مامان من فردا صبح دانشگاه کلاس دارم...نمی تونم بیام...

ببخشید مادر که اینقدر سطح علمیتو پایین آوردم....


چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 |
 

در چشمانت نگاه می کند و می گوید تو که پیشش نبودی...دلت می شکند...



ادامه مطلب

چهارشنبه سی ام آذر 1390 |
 

ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه

بسم الله...

"حرکت کشتی نجات آدمیان، احتیاجی به دریا ندارد.

این کشتی بر روی قطره اشکی مقدس که برای حسین ریخته می شود، می گذرد.اشکی که از اعماق دل بر

می آید و جان را می شوراند و آن گاه، رهسپار پیشگاه اقدس خداوندی می شود."*

 

*علامه محمدتقی جعفری

 

پس نگاشت:

و تو ای آنکه...


یکشنبه ششم آذر 1390 |
 

به رنگ کبود...

بسم الله...

می دانم که ده سال بیشتر سن نداری...

و می دانم که عاقبت خم می شوی زیر باری که دو برابر وزنت است...

زیر بار آن گونی کثیف...

می دانم که سرما در این روز ها برایت بسیار گران است...

آن بلوز کثیف نازکت حفظ می کند تو را از این سوز سرما؟؟؟

خواب بر چشمان خسته ی تو حرام است؟؟

و می بینمت که دور می شوی دور تر و دورتر....می روی از جمعیتی که تو را نمی بینند...نمی خواهند تو را ببینند...

 

پس نگاشت:

پسرک فقط ده سال داشت...


جمعه بیست و هفتم آبان 1390 |
 

ماکارانی!!

بسم الله...

۱-زهرا:مامان ناهار چی دارم؟؟

مامان:قرمه سبزی دخترم

زهرا:داشتم با خودم می گفتم خدا کنه این بوی قرمه سبزی از توی خیابون باشه و ما ناهار ماکارانی داشته باشیم...(حالا ناراحته هااااااا)

مامان:شام واست ماکارانی درست می کنم مامانی

زهرا:مامان به نظرت آدما شب ها ناهار بخورن و روزها شام بخورن بهتر نیست؟؟؟؟!!!!!!!!!

 

۲-زهرا :مامان امشب ماکارانی شکل دار بخوریم یا ساده یا پروانه ای؟؟؟؟(این جمله ایه که تو هفته ممکنه بارها بشنوم)

 

۳-مامان:زهرا ناهار ماهی می خوری یا عدس پلو یا لوبیا پلو؟؟؟؟؟

زهرا:ماکارانی!!!!

 

 

پس نگاشت:

ماکارانی غذای مورد علاقه ی زهراست...

 

بعد نوشت:

این یکی واسه همین امشبه:

مامان: زهرا جان شام چی بخوریم؟؟

زهرا: می گم مامان بیا یه کباب مشتی بخوریم!!!!!ماکارانی رو می گم...

مامان:

زهرا:


پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 |
 

باز این چه شورشست که در خلق عالم است...

بسم الله...

کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را               کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور          پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من            با صد هزار دیده تماشا کنم تو را


إلهي تَرَدُّدي فِي الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المزار فَاجْمَعْني عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُني إلَيْكَ. كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بما هُوَ في وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ؟ أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّي يَكُونَ هُوَالْمُظْهِرَ لَكَ؟ مَتي غِبْتَ حَتّي تَحْتاجَ إلي دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَمَتي بَعُدْتَ حتّي تَكُونَ الآثارُ هِيَ الّتي تُوصِلُ إلَيْكَ؟ عَمِيَتْ عَيْنٌ لاتَراكَ عَلَيْها رَقيبًا وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصيبًا… *

خدايا! گرچه سراسر عالم نشانه هاي توحيد است ليكن مرا به نشانه ها ارجاع نده ، زيرا اگر مرا به آثار آفاقي يا انفسي ارجاع دهي تا از نشانه ها به صاحب نشان برسم راه وصول و شهودْ دور مي شود. خودت را به من بنما؛ اين نشانه ها توان آن ندارد كه تو را به طور كامل نشان دهد...

می بینی معاشقه را بندگی را...می بینی سطح توقع را؟؟

عرفه تمام شد و بهت سراسر مرا گرفته است...این بار هم دیر رسیدم مثل تمام عمر که دیر رسیدم...به تو...

برف می بارد سبک...سنگین...

طاقت نمی آورم می روم بیرون...چشمهایم را می بندم...تمام سعیم را می کنم تا فرازی از عرفه را بیاد آورم و زمزمه اش کنم برای دلم...اما نمیاید...هیچ چیز به خاطرم نمیاید...تلاشم بیهوده است...

نا خواسته جمله ای از ذهنم می گذرد...سعی می کنم پاکش کنم از ذهنم از وجودم...نه باز هم می گذرد و می آزاردم...چشمهایم بارانی می شود...چشم ها را که باز می کنم تار می بینند...سفیدی مبهمی تمام مرا فرا گرفته است...

سهم من از کرم آسمان تو امروز این بود؟؟؟آنچه بر ذهن بود نا خدآگاه به زبان جاری می شود...

و فدیناه بذبح عظیم...و فدیناه بذبح عظیم...و فدیناه بذبح عظیم...

تمام تصوراتی که از دهم و یازدهم محرم دارم از جلوی چشمانم می گذرد...پاهای بیچاره ام سست می شوند...توان ایستادن ندارم...می روم از برف...می روم از پهنای این آسمان برفی تا شاید ساکت شوم...تا شاید این جمله از ذهنم برود...تا شاید پاهایم جان بگیرند...

کلافه می شوم...پرده کنار زده است و برفی که جلوی چشمانم می بارد...باز می بندمشان...چشمهایم را می گویم...نا خودآگاه این عبارت از ذهنم می گذرد...می خوانمش...

و تو ای آنکه در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخائر تقدیر نهفته بودی و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت پای به سیاره زمین نهاده ای...نومید مشو که تو را نیز عاشورایی ست و کربلایی که تشنه ی خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی...هجرت کنی...هجرت کنی...**

آرام می شوم...پاهایم کمی جان گرفته اند...


*فرازی از دعای عرفه
**شهید مرتضی آوینی


پس نگاشت:
تا به حال با فرشته ی شانه ی چپت به مشکل جدی برخورده ای؟؟


سه شنبه هفدهم آبان 1390 |
 

زهرا نامه...

بسم الله...

اندر حکایات زهرایم:

-یک لحظه فقط یک لحظه هاااا به خاطر کاری که انجام داده بود یه اخم کوچیک بهش کردم...

برگشته با بغض به من میگه: این همه من واست زحمت می کشم اونوقت مامان تو به من اخم می کنی!!!!!!!!!!!!!!

حالا من تا حالا  به عمرم چنین جمله ای رو در قبال زهرا به کار نبردم...

بعدها متوجه شدم منظور از زحماتش اون دو تا بلوزی بود که عصر با من تا کرده بود...

خسته نباشییییی مااااااااااااااااااااادر...چشمم کور شه اگه از این به بعد زحماتتو نادیده بگیرممم.

-داشتیم با هم یه کاری رو انجام می دادیم که کاری هم بود که اتفاقا نیاز به دقت بالا داشت...یک هو با صدای بلند و چشمانی درشت ازم می پرسه:مامااااااااااان چرا پنگول پا نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

-نشسته بودم رو مبل و خیلی اتفاقی ساعت همسرم رو از رو میز برداشتم و داشتم نگاش می کردم..

بر می گرده بهم میگه:همون موقعی که بابا تو مشهد اون همه اصرار کرد ساعت بخری باید می خریدی الان که دیگه از مشهد اومدیم...

(تو مشهد همسرم یه بار بهم گفته بود از این ساعت نقر ه ها بخر و وقتش نشد و من نخریدم...حالا زهرا کی شنید و کی ضبط کرد و چجوری الان بکار برد رو من نمی دونم)...

 


جمعه سیزدهم آبان 1390 |
 

نازنین من...

سلام...

ادامه مطلب

شنبه سی ام مهر 1390 |
 

گوهر

بسم الله...

ما اسرع الساعات فی الیوم

و اسرع الایام فی الشهر

و اسرع الشهور فی السنه

و اسرع السنین فی العمر


چه پرشتابند:

ساعت ها در روز
و روزها در ماه
و ماه ها در سال
و سال ها در عمر...*

*نهج البلاغه خطبه 188


پس نگاشت:

بوی پاییز را می شنوی؟؟؟؟


یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 |
 

بستنی

زهرا:مامان گلوم خشک شده...به نظرت چرا شاید بستنی نتونه گلومو خنک کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!
زهرا سوار ماشین در حال گذر از سوپری کنار خونمون:مامان همین الان احساس کردم این آقاهه تو مغازش بستنی عروسکی داره...به نظرت بریم ببینیم واقعا داره؟؟؟؟!!!!
زهرا در حال طی کردن مسیر پارک تا خونه:(بی مقدمه)باشه مامان این دفعه تو بگو چه بستنی ای بخوریم...هر چی تو گفتی!!!!!!!!!
زهرا گاها اولین کلمه ای که بعد از خواب عصرش تو تختش میگه:(با صدای خیلی بلند اونقدر بلند که من وقتی تو آشپزخونم و اون تو اتاقه واضح بشنوم):ماماااااااااااااااااااان تو یخچال بستنی داریم یا بیام به بابا زنگ بزنم داره میاد تو راه بخره!!!!!!!!!

پس نگاشت:
عاشق بستنیه


یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 |
 

دنیای کودکانه ات را عشق است مادر....

زهرا کنارم دراز کشید بود و داشت با انگشتام بازی می کرد و واسه خودش شعر می خوند...من هم خیره به سقف اتاق بودم...تا حالا این شیار روی سقف رو ندیده بودم....گاهی هم به زهرا خیره می شدم و از اون طرف هم دل و عقلم داشتن با هم می جنگیدن...حس وجدان درد شدید که چرا می رم سر کار و از این حرف ها و دو دو تا چهارتاهای دل و عقل...نمی دونم چرا حس می کردم زهرا هم داره دقیقا به همین فکرهای من فکر می کنه و از اون چیزی که ناراحتم ناراحته...
سریع نشستم و گفتم...زهرا چی الان خیلی خیلی اذیتت میکنه(بچم کپ کرده بود)...گفت چی؟؟گفتم زهرا الان دقیقا چه چیزهایی تو زندگی تو رو خیلی اذیتت می کنه؟؟

زهرا:مگس های بد...این پشه هاا ...سوسک های بد...گربه های بد...آره مامان این ها خیلی اذیتم می کنن!!!!!!!!!!!!!!

من فدای این دنیای کودکانه ات شوم ماااااااااااادر


سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 |
 

زهرای دو سال و نه ماهه ی من

سلام...

ادامه مطلب

یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 |
 

حسن ختام

دیشب که لباس های مشکی مان را تا می کردم که در کمد بگذارمشان، اصلا نخواستم که به محرم و صفری که گذشت و اینکه استفاده کردم یا نه فکر کنم...من تنها و تنها به رئوفیت هشتمین امامم فکر می کردم...به این که آن قدر مهربان است که در شام شهادتش لباس مشکی را ازتنمان در میاورد...

به چه رئوف است مولایمان*


*ممنونم از مادرم به خاطر تذکر این فکر

پس نگاشت:

یکی به این صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بگوید اینقدر فیلم های سیاه و سفید سی و اندی سال قبل را با آن آهنگ ایران ایرانش نشانمان ندهد...یکی بگوید که اینقدر سخنان امام را برایمان نگذارند...یک وقت دیدید دلمان برای آن همه شور و غیرت و دین تنگ شد و انقلاب کردیم هاااا




شنبه شانزدهم بهمن 1389 |
 

اهل ی ام کن ارباب...

از اهل...

اگر از اهل شوی می شود در یک جمعی راهت دهند که همه شان اهلی اند...نه اصلا همه شان اهلی می

کنند...

امروز خیلی خیلی دلم می خواست از اهل شوم...

آن که از اهل است این روزها را از ته دل نمی خندد...با حسین به کربلا می رود و عصر عاشورا با

زینب روانه ی شام...تا آخر صفر که نه تا آخر عمر با آن هاست...


پس نگاشت:

ببار ای بارون بیار...


دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 |
 

حسین علیه السلام

"... حسین بن علی یک روح بزرگ و یک روح مقدس است. اساساً روح که بزرگ شد تن به زحمت می افتد... ابن عباس ها بیایند و  حسین را از رفتن به میدان نهی کنند، مگر روح حسین ع اجازه می دهد؟!روح کوچک به دنبال لقمه ای برای بدن می رود... ولو با گرو گذاشتن ناموس باشد... اما روح بزرگ به تن نان جو می خوراند بعد هم بلندش می کند و می گوید شب زنده داری کن...روح وقتی که بزرگ شد خواه نا خواه باید در روز عاشورا سيصد زخم به بدنش وارد شود. آن تنی که زیر سم اسب ها لگد مال میشود، جریمه ی یک روحیه ی بزرگ را می دهد، جریمه ی یک حماسه را می دهد، جریمه ی حق پرستی را می دهد، جریمه ی روح شهید را می دهد...وقتی که روح بزرگ شد به تن می گوید من می خواهم به این خون ارزش بدهم... شهید به خون خود ارزش می دهد... هیچ کس به اندازه ی شهدا به بشریت خدمت نکرده است... آنها هستند که راه را برای دیگران باز می کنند... ما و شمایی که اینجا نشسته ایم مدیون قطرات خون آنها هستیم... حسین بن علی سراسر وجودش حماسه است..."*


پس نگاشت:

دلم دو سه ورق چرک نویس می خواهد که هی بنویسم و قافیه اش جور نشود...دلم دو سه ورق اشک...دو سه  دفتر داد...دو سه کتاب شیون می خواهد...دلم ضجه می خواهد...

عرضه می خواهد گرفتن برات کربلا...بی عرضه تر از این حرف هایم...اصلا در قد و قواره ام نیست...

هوا همچنان غبار آلود است...اینجا تهران است پایتخت جمهوری اسلامی ایران!!!

باران اگر ببارد...

این روزها به شدت حالم از خودم بهم می خورد...

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست...هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...**


*حماسه حسینی(جلد اول)

**بی خیالمان شده ای آقا؟؟



شنبه بیستم آذر 1389 |
 

...

قافله رسید...


پس نگاشت:

ارباب آزادمان کن از هر چه بند...رهایمان کن از هر چه طوق


سه شنبه شانزدهم آذر 1389 |
 

زهرای دو سال و پنج ماهه من

سلام...




ادامه مطلب
شنبه سیزدهم آذر 1389 |
 

امروز روز تمام دختران پاک دنیاست...

و من امروز بسیار کویرم و خشک...و من بسیار تشنه ام...دلم برای پنجره ای که به رویتان باز شود و به صورتم نسیمی خنک بوزد بسیار تنگ است...

من امروز صدایتان می کنم....صدایم را می شنوید بانو؟؟؟پنجره می خواهم.والسلام


پس نگاشت:

روز دختر رو به زهرای گلم...عزیز دلم...تمام وجودم و همه دختران پاک کشورم تبریک می گم...

من امروز برای دخترم بسیار از آن بانو سخن خواهم گفت...

گاهی از شنیدن حرف های بیهوده خسته می شوم...بسیار بیشتر از آن حرف خسته می شوم...برای آدمی که دارد تمام تلاشش را برای نجات از هر آنچه بیهوده است انجام می دهد و مدام به سراب می رسد، شنیدن حرف های بیهوده بسیار ملال آور است....

از تمام دوستان عزیزی که پیغام خصوصی گذاشتن و از خصوصی شدن وبلاگ زهرا گله کردن واقعا عذر می خوام...



شنبه هفدهم مهر 1389 |
 

عَشَقَه...

من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی... و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی... و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته... و من قتلته فعلی دیته و من علی دیته... فانا دیته

آن‌کس که مرا طلب کند، مرا می یابد و آن‌کس که مرا یافت، مرا می شناسد... آن‌کس که مرا شناخت، دوستم می‌دارد و آن‌کس که دوستم داشت، به من عشق می­ورزد... آن‌کس که به من عشق ورزید، من نیز به ­او عشق می­ورزم... آن‌کس که به­او عشق ورزیدم میکشم او را... آن‌کس را که من بکشم خونبهایش بر من واجب است... پس من خود، خونبهای ِ اویم

هر وقت فهمیدیشان به من هم بگو که اگر می فهمیدمش حال و روزم این نبود...

هوای این روزهایم هوای خاصیست..نمی دانم بندگی می کنم یا زندگی...رضا هستم یا نیستم...خلسه را که شنیده ای...پنداری در خلسه ام یک جیزی بین خود و بی خود...بودن و نبودن ...تو بگو اوج یا مستی...نمی دانم حالم خوش است یا به شدت ناخوشم...کمی داغم و تب دار...خلاصه کنم برایت حالم طور عجیبیست..تنم کمی درد می کند...بوی پاییز را می شنوم و افکارم مشوش تر می شوند...این روزها و این شب ها گویی من منم  خود خودم همانکه گهگاه عاشقانه دیوانگی می کند...نمی دانم عاشقم بنده ام یا فقط زنده ام....و من هنوز اندر خم ابتدایی  ترین کوچه عَشَقَه مانده ام...همان گیاهی که نمی دام مثل او شدن آیا قسمتم می شود...
هنوز ذی الحجه نیامده است اما من عجیب دلم صحرای عرفات ندیده ام را می خواهد ...دلم سعی مدام می خواهد...راستیتش آرام بگویم دلم مدینه می خواهد تا روبروی بقیعش بنشینم و مدام بگویم السلام علیک یا ابا عبدلله...تا تازه کنم داغم را و داغ مادر را...دلم گوشه ای دنج می خواهد...تا خودم را رها کنم آنجا...بیندازم و زار بزنم بر خودم...بر حالم و هوایم...من گفته بودم که می ترسم...من گفته بودم هرگز اختیارم را به رخم نکش که این اختیار برای من کج فهم خسران است...خسران مبین...گفته بودمت آقا مولا دستم را بگیر و راه را نشان بده نشد گوشم را بگیر نشد محکم بزن پس کله ام...با من اینگونه نکن...تاب ندارم....


اللهم اجعل غنای فی نفسی , والیقین فی قلبی , والاخلاص فی عملی  ,والنور فی بصری ,  والبصیره فی دینی ...

این را هم اگر فهمیدی برایم بگو که اگر می فهمیدم اینگونه نبودم...

پس نگاشت:
هذیان نامه ام را نخوانید...از آشفتگی قلمم خجالت میکشم...
زهرایم کمی تب دارد به گمانم تب مادرش به او سرایت کرده است...
دعا بفرمایید...

                                                                     


شنبه دهم مهر 1389 |
 

شیرینی های گل زندگی مان

سلام دخترم...

ادامه مطلب

یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 |
 

زهرای بیست و چهار ماهه من

سلام دخترم...

ادامه مطلب

سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 |
 

زهرای دو ساله من

تمام شد...مثل تمام روزها تمام لحظات و مثل تمام خاطرات...و تو بزرگ تر شدی ای تمام حاصلم و من با این دوران تو خداحافظی می کنم...تو دیگر شیر نمی خوری...

اول رجب مصادف با ولادت حضرت امام محمد باقر با بابا رفتیم امام زاده صالح...زیارت کردیم...به جای انار برایت آب انار و سیب گرفتیم...برای آخرین بار شیر خوردی و من برایت یس خواندم و به سیب و انار دمیدم تا تو از آن ها بخوری...دعایت کردم و تمام شد...خدایا تو خود می دانی توانم همین قدر بود...اندک بود و ناچیز...اما لطف و کرم تو بسیار است...تمام تلاشم را کردم که بی وضو به کودکم شیر ندهم هر چند گهگاه ناتوانی ام چیره گشت...خدایا این دو سال را ذخیره قبر و قیامتم بگردان...و ثواب آن را به روح پاک علی اصغر و مادرش نثار گردان...آمین


سلام زهرای مامان...عزیز دل مامان چطوره?خوبی گلم؟خوش می گذره؟؟این روزها حسابی صبح ها می خوابی و عوضش تا پاسی از شب بیداری خانومی.
تولدت مبارک عسل مامان...بیست خرداد واسه دختر گلم یه تولد خانوادگی گرفتیم و بهت حسابی خوش گذشت و مدام دست می زدی و تولد تولد می خوندی...مهمونامون بابایی و مامانی و باباجون و مامان جون...دایی و زندایی...عمه و شوهر عمه و عمو بودن...من و بابا کل خونه رو با بادکنک و عکس تزیین کردیم...عکس هایی که تو با ما و مهمونامون داشتی و کلی همه خوششون اومده بود و مدام عکس ها رو نگاه می کردن...واسه شام هم ژله و جوجه چینی و سالاد الویه و کشک بادمجون درست کرده بودم و همش رو هم تزيین ماهی کرده بودم واست گلم...کادوهای خوشکلی هم گرفتی و کلی ذوق کردی...دست همشون درد نکنه.

دختر گل مامان دیگه کامل حرف می زنه...
بذار چند تا از تیکه هات رو بگم:
چند شب پیش خونه مامان جون بودیم ساعت یازده شب صدای زنگ در اومد...تو با صدای بلند گفتی: فکر کنم عمو جواد باشه...آی قربون فکر کردنت بشم.
چند روز پیش هم خونه مامانی بودیم بهت گفتم زهرا نرو بالا زندایی درس داره...برگشتی گقتی من گناه دارم بذار برم زندایی رفوزه بشه بره تو کوزه...ای جاااان.
از شیر گرفتنت خیلی سخت بود...نه اینکه خیلی غر بزنی بیشتر می ریختی توی خودت و در عوضش عصبی می شدی...اما خوب خدا رو شکر داری بهتر میشی...خیلی بیشتر از قبل به من وابسته شدی و مدام بهم می چسبی و من هم تمام سعیم رو می کنم تا می تونم بهت محبت کنم.
این روزها وقتی نگاهت می کنم هزاران هزار بار خدا رو شکر می کنم به خاطر داشتن فرشته ای مثل تو و از خدا می خوام که همیشه سالم و سلامت باشی و خدای مهربون تو تربیت صحیحت بهمون کمک کنه...

پیشرفت هات توی این مدت بیشتر زبانی و هوشی بود...حرف زدنت خیلی کامل شده...حروف الفبای فارسی رو نصفه یاد گرفتی بخونی اما از بینشون حروف آ ا ق ل م ن س ش ی ب ر رو کامل بلدی و یاد گرفتی.کلی شعر بلدی و سوره های حمد و کوثر رو هم علاوه بر توحید و دعای فرج یاد گرفتی...
تقریبا همه قسمت های نماز رو هم با زبون خودت می خونی...قربون گلم بشم.

پس نگاشت:
1-از مامانی به خاطر این دو سال تلاش و زحمتی که برا زهرا کشید یه دنیا ممنونم.لحظه به لحظش در کنارم بود و از زهرا مثل جونش مراقبت کرد...ممنونم مامان عزیزتر از جانم.اینقدر صبوری و بزرگواری کردی که مطمئنم هیچ کسی صبوری تو رو نداشت و واقعا از اینکه زهرا رو وقتی میام سر کار می ذارم پیشت آروم و دلگرمم...
از زندایی مریم زهرا به خاطر تموم مهربونی هاش تو این یک سال به زهرا یه دنییییا ممنونم...می دونم که زهرا چقدررررر دوستش داره.
از خاله محدثه و خاله زهرا هم واسه تمومی مهربونیهاشون به زهرا ممنونم...انشالله حاجت روا بشید:دی

۲-این روزها دارم به شدت تمرین می کنم که از آدم ها کم توقع باشم...اصلا آدم پرتوقعی نیستم اما همون یه ذره توقع رو هم می خوام ریشه کن کنم...دعا بفرمایید

**بعدا عکس می ذارم فعلا کار دارم شدیییید


دوشنبه چهاردهم تیر 1389 |
 

اردی بهشت من

مرا دلی است گرفتار عشق دلداری

سمنبری، صنمی، گلرخی، جفاکاری

ستمگری، شغبی، فتنهای، دلآشوبی

هنروری، عجبی، طرفهای، جگرخواری

بنفشهزلفی، نسرینبری، سمنبویی

که ماه را بر حسنش نماند بازاری

همایفری، طاووسحسن و طوطینطق

به گاه جلوهگری چون تذرو رفتاری

دلم به غمزهی جادو ربود و دوری کرد

کنون بماندم بیاو چو نقش دیواری

ز وصل او چو کناری طمع نمیدارم

کناره کردم و راضی شدم به دیداری

ز هر چه هست، گزیر است و ناگزیر از دوست

چه چاره سازد در دام دل گرفتاری؟

در اشتیاق جمالش چنان همی نالم

چو بلبلی که بماند میان گلزاری

حدیث سعدی در عشق او چو بیهده است

نزد دمی چو ندارد زبان گفتاری**


در یکی از روزهای اردیبهشت بود که دیدمت برای اولین بار...و امروز در این روزهای اردیبهشت دلم می خواهد باز هم  برای دلم بگویم که  چقدر دوستت دارم ... چقدر با تو لبریزم ...و چقدر بی تو هیچم...دلم برای لحظه لحظه بودن در کنارت و دیدنت می تپد...من با تو کامل می شوم ...و تو را به خاطر تمام مهربانی هایت...تمام صبوری هایت...و تمام وجودت عاشقانه دوست دارم...ای مهربانترین یارم...همسرم.


**سعدی شاعر تمام عاشقانه هایم


پس نگاشت برای دخترم:



ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 |
 

زهرای بیست و سه ماه ی من (مرا باور نمی آید...)

سلام دخترم...

ادامه مطلب

شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 |
 

این جا جاییست که من می نویسم برای دخترم.از او و از همه زیبایی ها از زندگی از عشق.فعلا کودکانه هایش را می نویسم تا کمی بزرگتر شود ... کمی قد بکشد فکرش و دلش ... بعد تر اگر عمری بود برایش خواهم نوشت از زندگی از خدا از عشق از ایمان و بعدتر اینجا را می سپارم به او تا خود بنویسد از شهودهایش و از هرآنچه که می خواهد.

 

پيوندهاي روزانه

سمت خیال

مادران مذهبی(من و دوستانم در تبیان)

مامان محمدصدرا کوچولو

مامان محمدحسین و محمدهادی کوچولو

مامان فاطمه زهرا کوچولو

مامان حسین کوچولو

مامان محمدطاها کوچولو

مامان امیر مهدی کوچولو

مامان علیرضا کوچولو

مامان میثم کوچولو

 

مطالب اخير

اولین اردو

Angry Birds

ژیمناستیک

یا علی...

صبور باشیم

فاین تذهبون؟

راه رفتنم نمیاد خوبّ!!!

در چشمانت نگاه می کند و می گوید تو که پیشش نبودی...دلت می شکند...

ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه

به رنگ کبود...

 

آرشيو مطالب

اردیبهشت 1391

فروردین 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390

مرداد 1390

اردیبهشت 1390

اسفند 1389

بهمن 1389

آذر 1389

مهر 1389

شهریور 1389

مرداد 1389

تیر 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

 
 
 

امکانات جانبی

RSS 2.0

 

Design By Blog Skin

 

خرید شارژ

عکس

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود