بسم الله...کی رفتهای زدل که تمنا کنم تو را کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
إلهي تَرَدُّدي فِي الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المزار فَاجْمَعْني عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُني إلَيْكَ. كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بما هُوَ في وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ؟ أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّي يَكُونَ هُوَالْمُظْهِرَ لَكَ؟ مَتي غِبْتَ حَتّي تَحْتاجَ إلي دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَمَتي بَعُدْتَ حتّي تَكُونَ الآثارُ هِيَ الّتي تُوصِلُ إلَيْكَ؟ عَمِيَتْ عَيْنٌ لاتَراكَ عَلَيْها رَقيبًا وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصيبًا… *
خدايا! گرچه سراسر عالم نشانه هاي توحيد است ليكن مرا به نشانه ها ارجاع نده ، زيرا اگر مرا به آثار آفاقي يا انفسي ارجاع دهي تا از نشانه ها به صاحب نشان برسم راه وصول و شهودْ دور مي شود. خودت را به من بنما؛ اين نشانه ها توان آن ندارد كه تو را به طور كامل نشان دهد...
می بینی معاشقه را بندگی را...می بینی سطح توقع را؟؟
عرفه تمام شد و بهت سراسر مرا گرفته است...این بار هم دیر رسیدم مثل تمام عمر که دیر رسیدم...به تو...
برف می بارد سبک...سنگین...
طاقت نمی آورم می روم بیرون...چشمهایم را می بندم...تمام سعیم را می کنم تا فرازی از عرفه را بیاد آورم و زمزمه اش کنم برای دلم...اما نمیاید...هیچ چیز به خاطرم نمیاید...تلاشم بیهوده است...
نا خواسته جمله ای از ذهنم می گذرد...سعی می کنم پاکش کنم از ذهنم از وجودم...نه باز هم می گذرد و می آزاردم...چشمهایم بارانی می شود...چشم ها را که باز می کنم تار می بینند...سفیدی مبهمی تمام مرا فرا گرفته است...
سهم من از کرم آسمان تو امروز این بود؟؟؟آنچه بر ذهن بود نا خدآگاه به زبان جاری می شود...
و فدیناه بذبح عظیم...و فدیناه بذبح عظیم...و فدیناه بذبح عظیم...
تمام تصوراتی که از دهم و یازدهم محرم دارم از جلوی چشمانم می گذرد...پاهای بیچاره ام سست می شوند...توان ایستادن ندارم...می روم از برف...می روم از پهنای این آسمان برفی تا شاید ساکت شوم...تا شاید این جمله از ذهنم برود...تا شاید پاهایم جان بگیرند...
کلافه می شوم...پرده کنار زده است و برفی که جلوی چشمانم می بارد...باز می بندمشان...چشمهایم را می گویم...نا خودآگاه این عبارت از ذهنم می گذرد...می خوانمش...
و تو ای آنکه در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخائر تقدیر نهفته بودی و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت پای به سیاره زمین نهاده ای...نومید مشو که تو را نیز عاشورایی ست و کربلایی که تشنه ی خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی...هجرت کنی...هجرت کنی...**
آرام می شوم...پاهایم کمی جان گرفته اند...
*فرازی از دعای عرفه
**شهید مرتضی آوینی
پس نگاشت:
تا به حال با فرشته ی شانه ی چپت به مشکل جدی برخورده ای؟؟